تبليغاتX
!...! - 5095

 

بطور عجیبی خیال می کنم قلبم سمت راستم است، البته خیال که نه... شواهد این را نشانم می دهد. چیزی مثل جریان درد کتف راستم... خیلی وقتها یکجور گرفتگی، گاهی هم تیر کشیدن توی سمت راست قفسه سینه ام حس می کنم یا مثلن دست راستم همیشه خیلی سرد است. درد دارد هی ...حس است دیگر، مثل حس بچه ها که در یک سنی خیال می کنند سر راهی بوده اند! از وقتی یادم می آید از گرما فراری بوده ام هیچ زمستانی را با کنار بخاری خوابیدن نگذراندم تا امسال که گرمای مرداد هم گرمم نکرد و همیشه توی پتویم قایم شده بودم. تمام این پاییز و زمستان را کنار بخاری چمبره زده بودم... یک لانه ی کوچک هم درست کرده ام و خزیده ام تویش... پتوی سربازی پدرم را دو لایه کرده ام و پهن کردم روی سرامیک، طوری که دیوار سمت راست لانه ام یک مبل دو نفره و سمت چپ بخاری و روبه رویم یک راه عبور باریک... در زاویه ی 160 درجه سمت راستم هم یک میز پذیرایی هست که چند کتاب و دفتر و کاغذ و خودکار و تقویم کوچکم را چیده ام زیرش که هی دیگران را عذاب نباشم که چیزی برایم بیاورند..تمام روز را مثل گربه لمیده ام روی این پتوی سبز سربازی و کتاب ورق می زنم و می نویسم و به تقویم نگاه می کنم، صدایی هم نمی شنوم... شب را هم همینطور همینجا یکجور مچاله ای خودم را می خوابانم ... البته این را هم بگویم خیال هم می بافم، خیلی هم می بافم . حالا می خواهد اندازه ام باشد ، می خواهد نباشد. اما می شود.. مگر امکان دارد آدم چیزی را که خودش بافته تنگ و گشادش باشد؟! مثل این است که آدم برود بخوابد توی وان آب اما حجم بیشتری از اندازه ی خودش را اشغال کند!نمی شود که...هر کس  اندازه ی خودش جا می گیرد، اندازه ی خودش هم خیال می بافد... مثلن اگر من خیال می کنم یک قطره آبم حتمن می توانم باشم یا اگر احساس پهن یک گاو پیر را دارم لابد در خور من هست دیگر...

بگذریم ، فقط خواستم جایی نوشته باشم که حس می کنم قلبم سمت راست قفسه سینه ام نشسته.

 

پ.ن: 28 بهمن 90- کنار بخاری.

 

+ پرومته |