بهار که می شود گُـــربه می شوم ٬
ناله می کنم٬
جفت می طلبم و نَــــر ها را به جان هم می اندازم...
باید ار بهار لذت بُــرد.
آدم باید یاد بگیرد از کارهایی که دوست ندارد هم لذت ببرد.
پ.ن: برای مثال بطور کلی عرض کردم!
کفش دوزکی را دیدم که جان داشت...
گریه کردم.
جدیدن صبح که از خواب پا می شم فکر می کنم با همه قهرم !
پ.ن: اومدم میمونی :)
خُــــب کسی که می خواد بره باید بره دیگه...
باد می وز ِ ٬
شکوفه ها رو می بَره یا میاره؟
"تو " هر چقدر هم افسانه باشد نا امید شدن از پیدا کردنش خیانت است٬
باید دنبال " تو " بگردم...
بطور عجیبی خیال می کنم قلبم سمت راستم است، البته خیال که نه... شواهد این را نشانم می دهد. چیزی مثل جریان درد کتف راستم... خیلی وقتها یکجور گرفتگی، گاهی هم تیر کشیدن توی سمت راست قفسه سینه ام حس می کنم یا مثلن دست راستم همیشه خیلی سرد است. درد دارد هی ...حس است دیگر، مثل حس بچه ها که در یک سنی خیال می کنند سر راهی بوده اند! از وقتی یادم می آید از گرما فراری بوده ام هیچ زمستانی را با کنار بخاری خوابیدن نگذراندم تا امسال که گرمای مرداد هم گرمم نکرد و همیشه توی پتویم قایم شده بودم. تمام این پاییز و زمستان را کنار بخاری چمبره زده بودم... یک لانه ی کوچک هم درست کرده ام و خزیده ام تویش... پتوی سربازی پدرم را دو لایه کرده ام و پهن کردم روی سرامیک، طوری که دیوار سمت راست لانه ام یک مبل دو نفره و سمت چپ بخاری و روبه رویم یک راه عبور باریک... در زاویه ی 160 درجه سمت راستم هم یک میز پذیرایی هست که چند کتاب و دفتر و کاغذ و خودکار و تقویم کوچکم را چیده ام زیرش که هی دیگران را عذاب نباشم که چیزی برایم بیاورند..تمام روز را مثل گربه لمیده ام روی این پتوی سبز سربازی و کتاب ورق می زنم و می نویسم و به تقویم نگاه می کنم، صدایی هم نمی شنوم... شب را هم همینطور همینجا یکجور مچاله ای خودم را می خوابانم ... البته این را هم بگویم خیال هم می بافم، خیلی هم می بافم . حالا می خواهد اندازه ام باشد ، می خواهد نباشد. اما می شود.. مگر امکان دارد آدم چیزی را که خودش بافته تنگ و گشادش باشد؟! مثل این است که آدم برود بخوابد توی وان آب اما حجم بیشتری از اندازه ی خودش را اشغال کند!نمی شود که...هر کس اندازه ی خودش جا می گیرد، اندازه ی خودش هم خیال می بافد... مثلن اگر من خیال می کنم یک قطره آبم حتمن می توانم باشم یا اگر احساس پهن یک گاو پیر را دارم لابد در خور من هست دیگر...
بگذریم ، فقط خواستم جایی نوشته باشم که حس می کنم قلبم سمت راست قفسه سینه ام نشسته.
پ.ن: 28 بهمن 90- کنار بخاری.
ارتباط مستقیم هست بین دل پُر و چشم پُر...
اینجور وقتها نمی شود حرف زد٬ دهان که باز شود به جای حرف از دهان اشک از چشم جاری میشود.
پ.ن: وقتی سکوت می کنیم.
وقتی *اینجوری می بینمت ٬
نمی تونم ببینمت ...
پ.ن۱: *خار و ذلیل.
پ.ن۲:دارای یک مخاطب خاص بی اعصاب.
آفتاب به من تابید ٬
وقتی تو عاشقم شدی...
پ.ن:اینطوری پیش بره تموم میشم.
یادم می آید آن قدیم ها یک شوهر عمه داشتم که الان دیگر ندارمش. طفلکی از سرطان معده مرد! می گویند آخری ها سنگ می رید... مرد خوبی بود ، حسابدار شیلات انزلی. عمرش به دنیا نبود لابد... بگذریم. عمو باقر همان شوهر عمه ام همیشه می گفت این یک الف بچه ( اشاره به اینجانب) از کار دنیا فقط دلبری را می داند ، دست ما را خوانده.همان روز ها بود که پدر ما یک تلویزیون رنگی 14 اینچ خرید و همه فامیل با کلی ذوق و تبریک و این حرفها مشرف شدند برای دیدن این جعبه از نوع رنگی اش ! عمو باقر از آنجای که علاقه ی شدید من را به نظافت شخصی می دانشت با خود برایم بعنوان چشم روشنی خمیر دندان داروگر 2 آورده بود ( چرا که بنده سابقه ی شستن دندانهایم با ماسه به هدف سفید شدنشان را داشتم !) از شادی خمیر دندان سر از پا نمی شناختم. 5-4 ساله بودم . ساعت 9 که شد به رسم وظیفه شناسی و ادای احترام به قوانین پدر که اصلا هم بو نبردند که هدف مسواک زدن است راهی انجام مراسم قبل از خواب شدم که خمیر دندان جدید هم مشمول بود.چهار پایه را زیر پایم گذاشتم و مقدار زیادی خمیر دندان مالیدم روی مسواک آبی ام. حالا نشور کی بشور... از آنجایی که خکیر دندان داروگر2 شامل 2 رنگ سفید و قرمز بود طبعاً کف دهان ما هم قرمز بود. تا سرخی رو روس صورت و دهانم دیدم به هوای اینکه خون است و من زخمی شده ام و این جریانات پریدم بیرون و مثل ابر باهار اشک می ریختم که آی ملت دندانم خون آمده ! هر چه گفتند دختر جان این رنگ خمیر دندان است نه خون . مرغ ما یک پا دشت و بس که آخر هم عمو باقر سر تسلیم فرود آورد و به ناز و نوازشم پرداخت و رسما از من به خاطر اینکه مسبب این خون و خون ریزی شده بود عذر خواهی کرد.
پ.ن: اندر فواید تکنولوژی.
احساس مخالف پسر بچه ای را دارم که دوست دارد به او توجه شود.
پ.ن۱ : حدود ۱۴-۱۳ ساله.
پ.ن۲: تاکید می کنم " احساس مخالف " .
ورق می زنم بی حوصلگی ها را ...
ورق می زنم هر چه برگ نا آرام است ٬
ورق می زنم برگ برگ نبودنت را
درد را
غم را
اشک را ...
رستگاری نزدیک است جان دلم ٬ لبخند بزن .
پ.ن :باغ پرندگان.
تصور می کنم ما را برای دوری زاده اند ...
تا تو هستی من نیستم و
تا من هستم تو دور می روی ...
این غم گین است.
پ.ن : این بلاگ و اون بلاگ قاطی شدن !
با تو که می نشستم ٬
عطر شکوفه می گرفت جانم ...
ایران یعنی جایی که شانه به شانه ی معشوقه ات بنشینی اما فقط بتوانی حرفِ بوسیدن را بزنی!
پالتوی کوتاه مشکی ام را تن می کنم٬
شال گردن قهوه ای ام را می اندازم دور گردنم ٬ رژلب قرمزم را هم می گذارم توی کیف دستی ام
و راه می افتم به سمت ایستگاه اتوبوس رو به روی خانه.
همیشه به خاطر نداشتن نیمکت این ایستگاه زیر لب غر می زنم...
می نشینم روی جدول...
۵ دقیقه ٬
۱۰ دقیقه٬
۱۵ دقیقه...
از اتوبوس خبری نیست!
بلند می شوم که تا ایستگاه بعدی پیاده روی کنم ٬ در واقع می خواهم بد شانسی ام را به خودم
ثابت کنم! اینجا اتوبوسها بین ایستگاه مسافر سوار نمی کنند...
راه به نیمه نرسیده که اتوبوس از کنارم رد می شود و می رود.
از پشت نگاهش می کنم و شانه بالا می اندازم...
رژ لبم را از کیفم بیرون می آورم و محکم می کشم روی لبهایم و رو به جاده می ایستم تا
سوار اولین ماشین که ترمز زد شوم.
پ.ن : با الهام از پست رژ لب پدیکس.